حالا من خسته م و تن رفته به باد / واسه من شعر و سخن رفته به باد   

 

غمگینه.

این بارون شرشر، این هوای گرفته، این خونه تاریک، به اندازه همه روزای پاییز غمگینه.

ناتوانم و تهی. تهی از همه اون انرژی هایی که می تونست تو یه لحظه همه چیز رو عوض کنه.

نسیم! یادم رفته طعم اون خنده هایی که مال خودمون بود و خانم واعظی رو روانی می کرد...

مهرناز! یادم رفته طعم اون گریه هایی که تو بغل هم برای دردای مشترک داشتیم...

پریسا! یادم رفته طعم اون شیطنت ها، بدمینتون تو باغ نوید، پیچوندنا، خل بازیای بندپی...

تهمینه! یادم رفته طعم اون خانومی ها و غذاهای خوشمزه درست کردن و چیدن اون میز گرد...

چیزایی هست که می خوام حذف کنم و چیزایی که باید اضافه بشن بهم. باید بتونم... باید!

 

لینک
       

 

  چشم هایم را که باز کردم، با دیدن جای خالی پوریا، مثل هر روز غمگین شدم و مثل هر روز تلفن زنگ خورد و جواب ندادم اما پیغام گیر تلفن، صدای مادر را در اتاق پخش کرد: «زهرا... بیدار نشدی مادر؟ بیا بالا صبحونه بخور. چای دمه. نون بربری تازه هم داریم.»

  یک فنجان چای و یک تکه کوچک شکلات، همه صبحانه ام بود. مادر سرش شلوغ بود. فرصت نکرد بنشیند کنارم و حواصش باشد خوب صبحانه بخورم. مادر هر روز تمام صبح را با شستن و سابیدن و برق انداختن می گذراند.

  به خانه که برگشتم، می خواستم دو تا پیراهن برای  پوریا اتو بزنم اما تصمیم گرفتم خانه را جارو کنم. البته قبل از جارو، خوب بود گردگیری هم می کردم. سرامیک ها هم خیلی درخشان نبودند. حسابی دست به کار شدم و افتادم به جان خانه! گردگیری، جارو، بخارشور کردن سرامیک ها و بعد نظافت اساسی آشپزخانه. باز هم راضی نشدم. دلم می خواست حمام را هم بشویم. خلاصه این که وقتی ساعت سه بعد از ظهر داشتم نهار می خوردم، خوشحال بودم از این که حمام و آشپزخانه بوی تمیزی می دادند و سرامیک های کف اتاق و پذیرایی برق می زدند.

  امشب از شب های گذشته شادتر بودم و آرامش خانه در کنار پوریا برایم لذت بخش تر بود. به نظرم هرگز چیزی به اندازه شستن و سابیدن و برق انداختن حالم را خوب نخواهد کرد.

 

لینک
   باغبان مهربان   

  سرمای زمستان هنوز در تنم مانده. باور نمی کنم بهار شده. دلم، گرم شدن می خواهد. خورشید کفافم را نمی دهد. منبع سرشاری میخواهم، لایتناهی.

  نمی خواهم دلم را به حال خودش رها کنم که سرد بماند. بهاری ترین مرد زمین را واسطه می کنم و برای دلگرمی، مدام زمزمه می کنم:

گوید آوای غیب، با دل من:

«دست در دست باغبان بگذار!»

دانه ای باش تا شکفته شوی

مشتی از خاک راه او، بردار!

لینک
   خود خود ما!   

  تو یک سکانس از فیلم مختارنامه، اولین بار که مختار می ره پیش محمدحنفیه (محمدرضا شریفی نیا) و درباره امام حسین (ع) باهاش حرف می زنه، محمد حنفیه با سوز دل می گه : حسین... حسین... حسین...

  این نام رو جوری زمزمه می کنه که معلومه یه حسی از درون خود آقای شریفی نیا هم درگیرش شده.

  بعد از دیدن اون تصویر، گاهی که با خود خودم تنهام، زیر لب می گم: حسین... حسین... حسین...

  به نظرم درون همه ما حسی هست که هرگز نمی تونیم انکارش کنیم. حسی که از خودٍخود ما جریان می گیره. حسی که باهاش پرورش پیدا کردیم و بزرگ شدیم. حسی که به نام حضرت اباعبدالله امام حسین (ع) داریم.

 

 

 

لینک
   دوستانه   

  پوریا و من، دوستان زیادی داریم که هر گروه شان طیف خاصی اند و ما هرگز الزام نداشته ایم که همه را با هم آشنا کنیم یا هم زمان با همه شان دور هم جمع شویم. همه آن ها برایمان عزیز و محترم اند و هر کدام جای ویژه ای در قلب ما دارند.

  چند روز پیش برای مان اتفاقی افتاد که باعث شد دلیل پایداری رابطه صمیمی با دوستان مان را بهتر دریابیم.

  چهارشنبه هفته گذشته با یکی از دوستان پوریا و همسرش برای زیارت حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) همسفر شدیم. سفر خوبی بود و یک لحظه هم پیش نیامد که یکی از ما دیگری را برنجاند.

  اتفاق جالب و آزار دهنده برایم این بود که بعضی از دوستان یکی از گروه های دوستی مان، با تماس و پیامک های کنایه آمیز به ما فهماندند که فهمیده اند ما بدون آن ها و بی اجازه شان (!) با دوست دیگرمان به سفر رفته ایم!!!

  در برابر رفتار این دوستان سکوت کردیم اما با هم به این فکر کردیم که چه چیزی می تواند باعث این واکنش دوستان مان شود؟

 دوران دانشجویی، یکی از بهترین دوران زندگی ام است و هم خانه ای هایم، نسیم، پریسا و مهرناز، از بهترین دوستانم اند. البته پوریا هم اگرچه همسر من است اما در تمام این سال ها دوست خوبی برای هر چهار نفر ما بوده است. به نظرم چیزی که این صمیمیت را در رابطه ما حفظ کرده، احترام برای آزادی روابط همدیگر بوده است. در همان دورانی که هم خانه بودیم گاهی نسیم دلش می خواست با پریسا برود پیاده روی و صحبت کند. گاهی من و مهرناز در تنها اتاق خانه را می بستیم و دوتایی برای هم گریه می کردیم. گاهی یکی از بچه ها مشکلی داشت که قبل از در میان گذاشتن با من به پوریا زنگ می زد و با او مشورت می کرد و حتا همین چند هفته پیش که بچه ها خانه من بودند، نسیم و مهرناز چند دقیقه در اتاق من تنها بودند و درباره موضوعی با هم صحبت می کردند اما در تمام موقعیت هایی که گفتم هیچ چشمی گرد نشد و هیچ دلی نشکست که چرا من نه؟

  گاهی اوقات آدم به دلیلی خیلی شخصی و یا بی هیچ دلیلی، دلش می خواهد تنها با یکی از دوستانش باشد یا درد دل کند و این اصلا به معنی دوست نداشتن بقیه نیست. احترام به آزادی آدم ها حق بسیار مهمی است که با زیر پا گذاشتن آن فقط خودمان را از روابط دوستانه مختلف ترد می کنیم.

  دوستان عزیز! من و پوریا به شما خبر می دادیم یا نه، به یادتان بودیم و در حرم امام رئوف برای همه تان دعا کردیم.

 

لینک
زهرا فرج زاده